نفسنفس، تا این لحظه: 13 سال و 2 روز سن داره
وب نفسوب نفس، تا این لحظه: 12 سال و 7 ماه و 24 روز سن داره
نویدنوید، تا این لحظه: 6 سال و 5 ماه و 17 روز سن داره

همه عشقم تویی نفس مامان

زندگی هندسه ساده تکرار نفس هاست

عکس

یه مدتی هس با آبجی داریم وسایل درست میکینم برا تزیین اتاق تموم نشده فعلا اما تا اونجایی که  کار کردیم عکس گرفتم میذارم ببنید  ...
28 شهريور 1392

کار دستی

با ابجی داریم وسایل تزیینی برا اتاق نوزاد درست میکنیم  کلی وسایل خریدیم یه دونه لاو درست کردیم و یدونه هم ریسه ولکام  و اسم نفس رو داریم کار میکنیم . عکس گرفتم از کارایی که کردیم اما  شارِژر گوشیم همراهم نیس و الان گوشیم خاموشه اولین فرصت میذارم ببنید  یه چیزای خوشمل دیگه هم خرید کردیم  یکجا حساب میکنیم میگیم تموم شده خرید برا سیسمونی اما نه میریم بیرون  چشمون به یه چیزایی میفته که باید بخریم  کلی مقوا رنگی و کاغذ رنگی و اکریل و ریسه و بادکنک خریدیم  تکمیل بشه میبریم اتاق رو بچنیم . فعلا کمد نخریدیم منتظر او ن هستیم  آبجی حالش خوبه نفس خانومی تکون میخوره مامانش میگه احساس میکنم  مامان نی نی چاق نشده در طی دو هفته شاید نفس داره ...
26 شهريور 1392

oooo

خونه ما همه غرق شادی هستن  بابا و مامانم چه برنامه ها که ندارن  صبح بابام میگه میرم یه تاب و سرسره بخرم واس نفس مامانم میگه به من بگه نفس مادرجون یا خانوم جون  بابا میگه به من بگه آقا جون بعد میگن  به تو چی بگه همون خاله جون یا به اسمم جون اضافه کنه بگه کافیه  مامان و بابای من بدون هم نمیتونن باشن  از حالا بابا میگه شبی که آبجی زایمان کرد میگم آبجیم بره پیشش باشه  یعنی عمه کوچیکم اما بده بابا . اگه بذارم و بتونم قراره اون شب رو من باشم  پیش آبجی و نفس ...  قوربونی گوسفند موندبرا 2 بهمن  بابا میگه وقتی داداشم از سربازی اومد بچه رو میدیم بغلش و جلو پای هر دو گوسفند قوربونی میکنیم  قراره هفته بعد کمد رو بخریم و تا پایان ماه گو...
18 شهريور 1392

سونو

روز یکشنبه آبجی برا تکرار سونوگرافی رفته بود  بابای نی نی هم بچه نازمون رو دیده و دکتر خیلی خوب توضیح داده  آقا محمد خیلی خوشحال بود موقع برگشت به خونه مهمونمون کرد  پیتزا خردیم و اومدیم خونه همراه با خونواده نوش جون کردیم  نی نی در روز یکشنبه در 28 هفته و سه روزگی قرار داشت  و جالبه بدوینن 1233گرم هس وزرن نی نی و اسم نفس تا اینجا مد نظره  ...
12 شهريور 1392

یه روز خاص

امروز با دوستان دوران راهنماییم قرار دارم  خیلی وقته ندیدمشون  اینا رو واس عزیز دل خریدم امروز ...
9 شهريور 1392

تولد

امروز تولد مامان نی نی هس  به خاطر اینکه همه اعضای خونواده دیشب بودن  دیروز کیک تولد خریدیم و کادو برا آبجی  ایشالله تولد عزیز دل خاله رو بگیرم  ...
8 شهريور 1392

arosi

دیروز عروسی شیوا خانوم دعوت بودیم  از صبح مشغول و آماده حاضر شدن برا مراسم  آبجی 12 اومد خونمون و ناهار خوردیم و  کلی آرایش .از ساعت6 تا 11 شب عروسی بود  تا ساعت 10 کیف کردیم و شام دادن ساعت 12 از تالار اومدیم  تا خونه عروس همرا ماشین عروس اومدیم  خیلی خوش گذشت شب ساعت 2 رسیدیم و  آبجی چون استراحت نکرده بود شدید خسته بود  شیوا دوست من و دختر همسایه بود شبا با صدای خنده هاش  میخوابیدم عادت کرده بودم بهش سه ماهی ازم کوچیکتره اما از وقتی اینجا بودیم دوست شدیم محله ما همه پسرن به جز شیوا و خودم   که اونم راهی خونه بخت شد شب حس تنهایی بهم دست داده بود  آبجی که دو ساله رفته دوستم هم رفت شدم تنهای تنها  امروز بعداز ظهر هم میریم پاتختی ...
7 شهريور 1392

sismoni

امروز بازم رفتین خرید همه چیزایی که ضروری بودن تا حدودی خرید کردیم  مونده کمد و گوشواره ناز دختر  چند تایی که من تونستم عکس بگیرم رو میذارم و بقیش میمونه وقتی خونمون  سر میزنم عکس بگیرم و بذارم ببینید دوستان نازم  ...
31 مرداد 1392

سونو گرافی

دیروز صبح ابجی رفته بود پیش دکترش  همه چی چک شده وزن ابجیم 83 شده  قبل حاملگی 68 کیلو بوده دقیقا 15 گیلو وزنش زیاد شده  فقط فشارش 7 روی 10 بوده و دکتر گفته دیگه چیز ترش نخور  و اینکه از این به بعد هر دو هفته یک بار بیای برا معاینه  ساعت 2 بود رفتیم سونو گرافی از مسئول پذیرش پرسیدم میتونم برم تو  گفت یه نفر همراه مانعی نداره منم رفتم داخل  ای جونم دیدیم نی نی خوشگل رو اینقد ذوق زده شده بودم که حد نداشت  حود به خود چشام پر اشک شده بود  نی نی در هفته 26 به سر میبره و 28 سانتی متر هس و حانوم دکتر گفت  آبش خیلی زیاده و علت خاصی نداره و با دکترش در میان بذاره  ورزنش حدودا 800گرم صدای قلبش رو هم شنیدم خیلی تند و تند میزد  سلامت ...
29 مرداد 1392

عروسی

دیروز مراسم خنچه عروسی دوستم و دختر همسایه بود  من و مامان و آبجی دعوت بودیم من زودتر رفته بودم  مامان و آبجیم یخورده دیر تر اومدن خیلی خشو گذشت بهمون  آبجی یخورده اذیت شده بود  دس ور دار نشدن پاشو برقص اونم خیلی آروم میرقصید  من همراهیش کردم تنها نباشه  نمیدونم اما خانوما میگفتن خانوم حامله برقصه ارزونی میشه  6 شهریور هم عروسی همین دوستم تالار دعوتیم  آبجیم فردا میره دکتر و پس فردا سونوگرافی تا ببینم چه خبره  ...
27 مرداد 1392