کفش
برای عزیز دل خاله یه جفت کفش خریدم خیلی بهش میاد دیگه یاد گرفته میخواد بره بیرون دست ور دار نیست حتما بپوشه

مبارکت باش عشق خاله
بلبل زبون شده اغلب کلمات رو تکرار میکنه اما فقط مامانش متوجه میشه چی میگه
هفته آینده امتحانات پایان ترم من شروع میشه و نفس بانو شلوغ تر شده و در اتاقم رو میبیندم میاد صدا میزنه عزیز عزیز جواب ندم یخورده داد میزنه اما میزاره میره
میره دم در اتاق دایی خم میشه صدا میزنه دایی تا دایی جواب نداده همون جا میشینه تا اجازه بده بره تو اتاق
یا خدا وارد که شد در چند دیقه اتاق همون اتاق قبلی نیست
میخواد لوس بش آیی صدا میزنه خان دایی رو
چون آبجی آقاجون رو بابا صدا میزنه نفس هم بابایی میگه
هوای پاییزی همیشه برام دلچسب بود اما دیگه هوای شهر ما اغلب دلگیر
فقط صدای بارون آرامش میده 
جوجو دوست داره بره حموم عاشق آب بازی هست یک روز در میون میاد باید حموم کن
عاشق تماشای عکس از نی نی گرفته تا طبیعت و جی جی
تا میخوام دست به گوشی بزنم میگه عکس بزن ببینم تا آخر میبینه گریه میکنه برگرد اول بازم 
نفس با دختر عمه نازش پانیذ خانوم اینقد بازی میکنه خیلی خوب شده برگشتن شهر خودمون
این دو تا هم بازی هم دیگه هستن
در ضمن نوه خالم 18 آذرماه به دنیا اومد آقا آراد ... بعد 10 سال انتظار خدا این فرشته ناز رو به دختر خالم هدیه داد





کفش 
