spidar

امروز رفته بودیم با ابجی خرید یه مانتو جدید دیگه حاملگی ؛ خریدیم
موقع برگشت هوا که خیلی گرم بود رفتیم بسنتی بخوریم
خونواده های زیادی بودن چشمم افتاد به بچه ای که رو صندلی کتار مامانش بود
منم که کشته مرده بچه ها رفتم کنار مامان بچه زودی دوست شدم و
بغلش کردم خیلی ناز بود به خانوم گفتم ابجی منم حامله است
گفت بچه چیه گفتم دختر میگفت منم دختر میخواستم نشد
یه خانوم مسن در حد 60 ساله هم بودن که همه حواسشون به من بود
گوشیم رو دادم ابجی عکس بگیره بازم شارِژ نداشت آقا محمد که بستنی ها رو آورد
جابه جا شدم و گفتم ایشون ازم عکس بگیره
نمیدونین خب از ساعت نه رفته بودیم بیرون ساعت یک بود به زور خودمون رو رسوندیم
خونه مادر جون بابا کباب رو منقل درست کرده بود خوردیم و استراحت کردیم
الان همه رفتن و من موندم و مادرجون



مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی





spidar
